|
» امروز |


شهریور 1367 وارد این دنیای اغواگر شدم. به لطف خدا از دبیرستان متوجه شدم که دنیا بدون صاحب و مخلوق بدون خالق هیچ ارزشی ندارد. بیشتر از آنکه دانشجو باشم دانشجو نما هستم. غم ایران دارم. ایران اسلامی. ایرانی که در آن همت و باکری زیسته اند. از بت شکن خمین آموخته ام که خاک ایران مانند همه خاکهای دنیاست. وقتی با ارزش می شود که آن را با خاک پای محمد (ص) آمیخته سازیم. به یقین رسیده ام که اسلام یگانه راه دستیابی به سعادتی است که فیلسوفان عالم هنوز از درک آن عاجز هستند. مفتخرم که در این اوضاع پرفراز و نشیب عصر فتنه هنوز سرباز ولی فقیه و حامی دکتر احمدی نژاد هستم.
متشكرم
چراغی که به ایران رواست، به فلسطین روا "تر" است!
تئوری بیبیسی: تروریستها را باید کشت!
کمک اینترنتی به سیلزدگان پاکستان
هراس رژیم صهیونیستی از روز قدس قابل مقایسه با هیچ اقدامی نیست
آیا اوباما چهار بر صفر شكست خواهد خورد؟
ستاد واجعلنا
شوی جدید فردوسیپور/ مدیریت جدید سیما انحصار شکنی میکند؟
ابراز عصبانیت کارلا برونی از روسپی نامیدنش در رسانههای ایرانی!
نامهای به خانم میلیشیا (حتما بخوانید)
سیاسیونی که به مشارکت در انفجار 8 شهریور 60 متهماند
رئیس جمهور باید غیر از احمدینژاد باشد
ابهام بزرگ در 21 میلیارد دلار قرارداد پارس جنوبی
پایان حكومت خودمختار در یك دانشگاه زنجان
ماجرای تسبیح "علی دایی"
عمومی ( 161 )
سیاسی ( 201 )
ادبیات ( 36 )
تلویزیون ( 40 )
سینمایی ( 49 )
دانشگاه ( 27 )
سرگرمی ( 18 )
عاشقانه ( 31 )
فنآوری ( 9 )
مذهبی ( 132 )
اجتماعی ( 92 )
حوادث ( 107 )
موسیقی ( 14 )
ورزشی ( 38 )
عمران ( 4 )
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
به دو چشم خون فشانم...

به کلوب بفرستید
مشترک فید وبلاگ شوید
لینك ثابت
نظرات ( )
محکمترین دلیل برای اثبات موفقیت نظریه حکومت دینی
یکی از مهمترین و البته چالشیترین مباحثی که معمولا میان روشنفکران و اسلامگرایان مطرح است، پاسخ به این سوال است که آیا حکومت دینی میتواند فرآیندی موفق در اداره جامعه داشته باشد یا خیر. این موضوع از آنجا حائز اهمیت است که در صورت تایید این روند، یک رقیب سرسخت برای تئوریهای دیگر در عرصه حکومت و مدیریت جهانی تراشیده میشود که یقینا برای جریانات قدرت و سرمایه در جهان به هیچ عنوان خوشایند نیست. البته خود انقلاب اسلامی یا به قول غربیها "انقلاب 1979 ایران" یکی از مواردی بود که تئوری حکومت دینی را به عمل رساند و تجربه 30 سال اخیر هم از موفقیت آن حکایت میکند. با این حال، برخی از افراد داخل کشور هنوز به این مساله با دیده شک نگاه میکنند و تعابیر و تعاریف مختلفی از آن دارند. برخی معتقدند نظریه حکومت دینی شکست خورده و دیگر جایی در جهان سیاست ندارد (ابراهیم یزدی و امثالهم) برخی دیگر هم معتقدند که اصولا تنها حکومت صالحه در عرصه جهانی یک حکومت دینی است (آقای مصباح یزدی و دیگران). تمام این مقدمه را گفتم تا برسم به نظریه خودم! دیشب که برای مراسم احیای قدر به مصلی تهران رفته بودم، چیزی که به شدت نظر من را به خود جلب کرد (نکته ضروری: از لحاظ فضا میگویم؛ نه یک فرد یا ظاهر خاص. جان مادرتان به این مورد گیر ندهید که من خیلی سربهزیرتر از این حرفها هستم)، نوع پوشش برخی از دختران حاضر در مراسم بود. کم نبودند دخترانی که با ظاهری که متناسب با یک مهمانی باشکوه بود در مراسم شرکت کرده بودند و البته حسابی هم اشک میریختند و ناله میکردند. این مساله از نظر من، پیروزی تئوری حکومت دینی بود؛ یعنی بزرگترین دلیل برای موفق بودن این نظریه. این مساله نشان میدهد که حکومت دینی موفق شده تا مفاهیم دین را با روح و خون مردم بیامیزد؛ به نحوی که حتی یک فردی که به ظواهر دین بیتوجه است نمیتواند نسبت به مسائل اصلی و متن دین بیتفاوت باشد. تلفیق "بدحجابی" و "حضور در مراسم احیا" برخلاف ظاهر نه چندان دلچسبش، به قدری شیرین است که جان انسان را عسلی میکند و کام او را شکر. این مساله، بزرگترین سند برای اثبات نظریه حکومت دینی است؛ حکومتی که قلب و مغز مردمان را به تسخیر خود درآورده است و سهمناکترین طوفانهای به ظاهر عقلی هم نمیتوانند کوچکترین آسیبی به آن برسانند.
آقایان! بیخیال مشایی ولی من از شما نمیگذرم
این یک قضیه ثابت شده است که هرکس ادعای "خفن ولایتمداری" دارد، اصولا انسان ولایتمداری نیست. این مساله را از واکنش برخی افراد به سخنان رهبری در جمع دانشجویان میتوان دریافت. آقای خامنهای در این دیدار صحبتهایی کردند که به مذاق برخی دوستان خوش نیامد. از آنجایی که این افراد صبح تا شب عکس رهبری را در اینجا و آنجا میگذارند و "آقا... آقا" میکنند، خب ظاهر خوبی ندارد که صریحا با صحبتهای ایشان مخالفت کنند؛ پس دست به تاکتیک جدیدی میزنند: "تاویل و تفسیر به رای سخنان رهبری." این تاکتیک دقیقا همانی است که آن طرفیها هم از آن استفاده میکنند. یعنی من شخصا تا به حال یک وبلاگ از اعضای تیم آقای دست راست رئیس جمهور را ندیدهام که عکس رهبری بالای آن نباشد. پای صحبتشان هم مینشینی، دائما "آقا... آقا" میکنند و از ایشان شاهد مثال میآورند (نمونهاش هم همین جزوه مسخرهای که تحت عنوان "مکتب ایرانی از دیدگاه امام خامنهای" در دیدار دانشجویان با رئیس جمهور توزیع شد). ماجرا از این قرار است که یکی از دوستان بسیجی در دانشگاه با من تماس گرفت و گفت که تعدادی کارت دعوت دانشجویان به افطاری رئیس جمهور در اختیار بسیج دانشجویی و نهاد رهبری در دانشگاه قرار گرفته است. از من پرسید اگر مایل هستم، یک کارت هم به اسم من صادر شود. من هم از خداخواسته (چون عضو بسیج نیستم و کمتر پیش میآید که در اینگونه مراسم حضور پیدا کنم) قبول کردم. همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت و جلسه با احمدینژاد هم همانطور که پیشبینی میکردم، بسیار شیرین و لذت بخش بود. مطالب مختلفی در این دیدار بیان شد؛ از انتقاد شدید از آقای دست راست تا گزینشی بودن جلسه و امثالهم. من که اصولا ارتباطی با این جمع نداشتم و ندارم، زیاد اهمیتی به این حرفها ندادم و سعی کردم از حضور در محضر رئیس جمهور حداکثر استفاده را بکنم. البته برخی اقدامات و چهرهها حکایت از یک برنامهریزی البته ناموفق میداد. گذشت و ما هم از همه جا بیخبر برگشتیم منزل و شب را به صبح رساندیم و راس ساعت 9 رسیدیم محل کار. همین که کامپیوتر را روشن کردم و رفتم سراغ گودر (گوگل ریدر)، دیدم که یکی از دوستان! عکس خبرگزاری ایسنا که من را در جلسه دانشجویان با رئیس جمهور نشان میدهد، به اشتراک گذاشته و تیتر زده "دم خروس دوستان مشایی چی." همین عکس کلی مسائل حاشیهای به دنبال داشت و تا مرز ارتداد من هم پیش رفت. برگردم به همان موضوعی که اول متن اشاره کردم. آقای خامنهای بارها و بارها بر "جذب حدکثری و دفع حداقلی" تاکید کردهاند. ایشان بارها گفتهاند حتی با دشمنان هم طوری مدارا کنید که زمینه برای بازگشتشان فراهم شود؛ آنوقت برخی به ظاهر ولایتمداران که تنها چیزی که از ولایتمداری یاد گرفتهاند "آقا... آقا" کردن است، نه تنها جذب حداکثری نمیکنند، بلکه جذب حداقلی هم نمیکنند و کلا دنبال حذف هستند. یعنی مهدی خانعلیزاده که تمام زندگی و تفکراتش روی اینترنت است و همه میدانند که چه مشربی دارد، به خاطر دیدار با رئیس جمهور منتخب ملت، ناگهان تبدیل به یک منافق و بلکه یک ملحد میشود! واقعا حس بدی بود وقتی یکی از خانمهای فعال در گودر که سابقه آشنایی تقریبا کاملی از من دارد، در چت از من پرسید: "آقای خانعلیزاده! فلانی میگوید شما نفوذی هستید. نظر شما چیه؟". یعنی خداوکیلی تاحالا چنین حس بدی نداشتم. از همان لحظه سوزش معده شدیدی گرفتم و با توجه به ماه رمضان، تا افطار مجبور شدم بسوزم و بسازم؛ البته کار به جایی رسید که شب هم نتوانستم پلک بر پلک بگذارم. یکی دیگر از به ظاهر دوستان تهمت زده که تو عضو ستاد ونک فلانی هستی و تو پول گرفتهای و نمک مشایی میخوری و قس علی هذا. نکته جالب اینجاست که یکی از این افراد نوشته است که خانعلیزاده اصلا دانشجو نیست و برای پر کردن سالن دعوت شده بود! همانطور که در گودر گفتم، الان هم میگویم که از هیچکدام از این افراد نمیگذرم. اگر آخرتی در کار باشد که هست، تسویه حساب من با آنها باشد همانجا. با همانهایی که جنبش دانشجویی را ارث پدری میدانند و به نام خودشان سند زدهاند. البته بعید میدانم این افراد اصولا اعتقادی به قیامت و معاد داشته باشند که حالا من آنها را به روز "تبلی السرائر" حواله میکنم. من هیچوقت از لفظ "امام خامنهای" استفاده نمیکنم. من هیچوقت عکس ایشان را روی قلبم نمیگذارم. من ایشان را "آقای خامنهای" میخوانم اما از تمام این مدعیانی که صبح تا به شب عکس ایشان را به اشتراک میگذارند و "آقا... آقا" میکنند، بیشتر به ایشان ارادت دارم. از تمام این مدعیان از همه جا بیخبر بیشتر خودم را ولایی و پیرو ایشان میدانم و از همه این افراد بیشتر برای حفظ کشورم از جان مایه گذاشتهام. به کوری چشم مدعیان، هزار بار دیگر هم برای دیدار با احمدینژاد دعوت شوم، نه با گام که با سر میروم تا رئیس جمهور عزیزم را ببینم و صحبتهای شیرینش را بشنوم. البته دوستانی که در تیم آقای دست راست هستند هم حواسشان باشد که درحال فروش آخرت با متاع اندکی هستند. نکته: خدا لعنت کند این آقای دست راست را که باعث شده بچه حزباللهیها به جان هم بیفتند.
مشکل ممیزی
خرمشهر – 1388: نکته: این داستان کوتاه را برای "همشهری داستان" فرستادم. نفیسه مرشدزاده عزیز برایم ایمیل فرستاد و پاسخ داد که مشکل ممیزی دارد!
- بابایی! این سوراخهای روی دیوار چیه؟
- جنگ بود بابا؛ جنگ.
تهران – 1408:
- بابایی! این رنگهای روی دیوار چیه؟
- جنگ بود بابا؛ جنگ.
..: آخرین ارسال ها :..
به دو چشم خون فشانم...
محکمترین دلیل برای اثبات موفقیت نظریه حکومت دینی
آقایان! بیخیال مشایی ولی من از شما نمیگذرم
مشکل ممیزی
این یک ویدئوی تاریخی است
دکتر ولایتی و ماجرای "آن ممه را لولو برد"
همه ماموران امنیتی آمریکا، جک بائر نیستند!
آقا... بیا
حقوقبشر؛ واژه مظلوم تاریخ
حبل المتین
سفرنامه سوریه و لبنان - قسمت هفتم
ای روزگار...
اندک اندک جمع مستان میرسند...
تقصیر صدا و سیما است
بازی وبلاگی: شب مناظره کجا بودی؟
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2010 © by Mehdi Khanalizadeh
The Template Designed By Mehdi Khanalizadeh @ www.Mehdinews.com