|
» امروز |


شهریور 1367 وارد این دنیای اغواگر شدم. به لطف خدا از دبیرستان متوجه شدم که دنیا بدون صاحب و مخلوق بدون خالق هیچ ارزشی ندارد. بیشتر از آنکه دانشجو باشم دانشجو نما هستم. غم ایران دارم. ایران اسلامی. ایرانی که در آن همت و باکری زیسته اند. از بت شکن خمین آموخته ام که خاک ایران مانند همه خاکهای دنیاست. وقتی با ارزش می شود که آن را با خاک پای محمد (ص) آمیخته سازیم. به یقین رسیده ام که اسلام یگانه راه دستیابی به سعادتی است که فیلسوفان عالم هنوز از درک آن عاجز هستند. مفتخرم که در این اوضاع پرفراز و نشیب عصر فتنه هنوز سرباز ولی فقیه و حامی دکتر احمدی نژاد هستم.
متشكرم
چراغی که به ایران رواست، به فلسطین روا "تر" است!
تئوری بیبیسی: تروریستها را باید کشت!
کمک اینترنتی به سیلزدگان پاکستان
هراس رژیم صهیونیستی از روز قدس قابل مقایسه با هیچ اقدامی نیست
آیا اوباما چهار بر صفر شكست خواهد خورد؟
ستاد واجعلنا
شوی جدید فردوسیپور/ مدیریت جدید سیما انحصار شکنی میکند؟
ابراز عصبانیت کارلا برونی از روسپی نامیدنش در رسانههای ایرانی!
نامهای به خانم میلیشیا (حتما بخوانید)
سیاسیونی که به مشارکت در انفجار 8 شهریور 60 متهماند
رئیس جمهور باید غیر از احمدینژاد باشد
ابهام بزرگ در 21 میلیارد دلار قرارداد پارس جنوبی
پایان حكومت خودمختار در یك دانشگاه زنجان
ماجرای تسبیح "علی دایی"
عمومی ( 161 )
سیاسی ( 201 )
ادبیات ( 36 )
تلویزیون ( 40 )
سینمایی ( 49 )
دانشگاه ( 27 )
سرگرمی ( 18 )
عاشقانه ( 31 )
فنآوری ( 9 )
مذهبی ( 132 )
اجتماعی ( 92 )
حوادث ( 107 )
موسیقی ( 14 )
ورزشی ( 38 )
عمران ( 4 )
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
مشکل ممیزی
خرمشهر – 1388:
- بابایی! این سوراخهای روی دیوار چیه؟
- جنگ بود بابا؛ جنگ.
تهران – 1408:
- بابایی! این رنگهای روی دیوار چیه؟
- جنگ بود بابا؛ جنگ.
نکته: این داستان کوتاه را برای "همشهری داستان" فرستادم. نفیسه مرشدزاده عزیز برایم ایمیل فرستاد و پاسخ داد که مشکل ممیزی دارد!
به کلوب بفرستید
مشترک فید وبلاگ شوید
لینك ثابت
نظرات ( )
دکتر ولایتی و ماجرای "آن ممه را لولو برد"
... صحبتهای ما در مورد دولت انگلیس و سیاستهای غربی و قضیه سلمان رشدی گل انداخته است. دکتر ولایتی به صحبتها گوش میدهد و گاه در تایید و یا رد سخن این و آن، سخنی میگوید: - میدانیم که روابط جمهوری اسلامی ایران و انگلیس یک سال و نیم قبل به درخواست مجلس شورای اسلامی قطع شده بود. طبق مصوبه مجلس از وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران خواسته شده بود که تا زمانی که دولت انگلیس مراتب احترام خود را نسبت به اسلام و مسلمین اعلام نکرده است، روابط دو کشور برقرار نشود. - انگلیسیها البته میدانند که روابط بعد از انقلاب با آنچه در سالهای قبل از انقلاب اسلامی وجود داشته، نمی تواند یکسان باشد. ممه سابق را لولو برد! "کتاب در بهشت شداد؛ خاطرات سفر به آمریکا - نوشته جلال رفیع - انتشارات اطلاعات - صفحه 173"
حکایت من و رضا امیرخانی و آن مدیر سهلتی
همین اول ماجرا بذارید تکلیف خودم با رضا امیرخانی رو مشخص کنم. من شدیدا امیرخانی را به عنوان یک نویسنده حزباللهی که طرحی نو در ادبیات داستانی بعد از انقلاب ایجاد کرده، قبولش دارم. بارها پای "منِ او" گریه کردم... با "ارمیا" زندگی کردم... "نشت نشاء" را حس کردم و خلاصه امیرخانی را آیینهای در مقابل خودم دیدم. نمونه یک انقلابی واقعی. تحصیلکرده ولی بیتکلف؛ حزباللهی ولی منتقد؛ انقلابی ولی مدرن. "نفحات نفت" را میتوان برآیند 30 سال انتقادات کارشناسی از وضعیت مدیریت دولتی در ایران دانست. تقریبا نبوده است زمانی که بر طبل خصوصی سازی کوبیده نشود و دولت مسئول وضعیت وخیم اقتصاد عنوان نشود (البته بگذریم از دوران مشعشع آقای نخست وزیر که مخالفت با دولت به مثابه مخالفت با خدا بلکه بالاتر از آن بود!). کلیت حرف امیرخانی کاملا درست و منطقی است و آن این است که اصولا دولت، مجری خوبی برای طرحهای اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و... نیست. اینکه باید کار را داد دست بخش خصوصی – یا به تعبیر صحیح، خود مردم – مسالهای نیست که درکش نیازمند تحصیلات و مکاشفات عالیه باشد و البته هنوز نمیدانم چرا برخی مسئولین به این موضوع پی نبرده و به دنبال احیای مدیریت دولتی هستند. حالا این وسط ما با کسی روبرو هستیم که شمشیر را مستقیم کشیده و رسما مبارز میطلبد. هیچ برچسبی هم نمیتوان به او زد. امیرخانی تکلیفش با نظام و انقلاب و ولایت را خیلی صریحتر از من و امثال من مشخص کرده؛ با "داستان سیستان". پس راهی برای فرار از پاسخگویی به بهانه اینکه طرف ضدانقلاب است و چشم دیدن پیشرفتهای ما را ندارد و این حرفها نیست. مسئولین دولتی یا سهلتی یا هرچند لتی! باید مستقیم وسط گود بیایند و سوالهای امیرخانی را جواب بدهند که اگر جواب داشته باشند و بدهند و امیرخانی راضی شود، مطمئن باشند که قلم معجزهگر او میتوان خیلیهای دیگر را هم قانع کند و اگر جواب هم نداشته باشند که "وای اگر از پس امروز بود فردایی." همه این مهملات را به هم بافتم تا بگویم که به عنوان پیشقدم – البته به عنوان کسی که سررشته خاصی از اقتصاد ندارد و اگر کلی هنر کند، 4 تا کتاب سیاسی مرتبط با اقتصاد خوانده است – حاضر شدم تا به نقد "نفحات نفت" بنشیم و انتقادات رضا امیرخانی را پاسخ بدهم. قطعا این مساله، نه لازم و نه کافی است؛ چون نه من مدیر دولتی هستم و نه امیرخانی این کتاب را خطاب به من نوشته است. خطیب و مخاطب خودشان باید با هم کنار بیایند. نهایت تلاش من این است که کاتالیزوری باشم بین یک نویسنده حزباللهی منقد با مسئولان حزباللهی نقدناپذیر. پس بسمالله... 1- اولین مسالهای که بدجوری در "نفحات نفت" توی ذوق میزند، سادهانگاری نویسنده است. در اثبات این مساله همین بس که درگیری باغبان یک دانشگاه با دانشجویان بر سر راه نرفتن روی چمن محوطه دانشگاه تبدیل میشود به یک مقیاس اساسی برای نسخهپیچی در زمینه اقتصاد دولتی. البته من هم میدانم که "در مثل مناقشه نیست" و میدانم که پروردگار عالمیان هم برای درک بهتر بندگانش از مثالهای متعدد و سادهای استفاده کرده اما این مساله دلیل نمیشه که ما با هر مدل دلخواهی که دوست داشتیم، کلانترین مسائل مملکتی را ارزیابی کنیم و موارد تناقض آن را زیر سوال ببریم. پایه و اساس که لنگ بزند، قطعا "تا ثریا میرود دیوار کج." به همین دلیل است که "نفحات نفت" در کل 229 صفحهاش نمیتواند حرفهایش را به مخاطب بقبولاند؛ چون اساسا حرفی که بر یک مبنای مستحکم (به قول ما عمرانیها، فونداسیون اساسی) مطرح شده باشد، در این کتاب وجود ندارد. 2- "انتقال مسئولیت از مردم به دولت" موضوعی است که حداقل از جانب من پذیرفتنی نیست. اینکه مسئول تمام مشکلات ایران به خاطر بیکفایتی مسئولان و نه بیفرهنگی و عدم شناخت وظایف شهروندی از سوی مردم است، تئوریای است که فقط به درد بحثهای داخل تاکسی میخورد، نه یک مقاله و کتاب تخصصی و علمی و روشنفکری. مثلا وضع رانندگی ایرانی جماعت، شهره عام خاص است اما آقای نویسنده حتی این مساله را هم به گردن دولت انداخته که "اگر بخواهی قانون راهنمایی و رانندگی را رعایت کنی، حتما دیر به مقصد میرسی." این موضوع به هیچ عنوان قابل پذیرش نیست چون دیگر هر بچه دبستانی هم میفهمد که تنها واژهای که میتواند رانندگی در ایران – یا حداقل در تهران – را به صحیحترین وجه تعریف کند، "فاجعه" است. اینکه چهارراهها و چراغ راهنماییها و پلیس و بقیه موارد ایراد دارند، در جای خود قابل بحث است ولی اینکه تمام تقصیرات را به گردن دولتمردان بیندازیم، بیشتر به تعارف میماند تا حقیقت. اینکه طرف "لکسوز" سوار است ولی از پنجره ماشینش، دستمال کاغذی پرت میکند وسط خیابان، نه ربطی به اصلاحات دارد و نه اصولگرایی. این مساله "Lack Of Calture" در میان ما را نشان میدهد و بس. هیچ ارتباطی هم با اینکه طرف در زمان احمدینژاد بزرگ شده یا خاتمی یا حتی رضا قلدر، ندارد. 3- اصلیترین آفتی که "نفحات نفت" را حسابی زمین زده، عدم تطابق فرهنگی ایران با آمریکا است. واقعا از امیرخانی که خودش در "نشت نشاء" از علم بومی و علوم انسانی ایرانی و امثالهم حرف زده بعید بود که بدون درنظر گرفتن تفاوتهای فرهنگی و اجتماعی ایران و ایالات متحده، دست به مقایسههای فضایی بزند. اینکه فلان استاد فلان دانشگاه معروف آمریکا، پارکینگ خانهاش را ساعتی 5 دلار اجاره میدهد تا فرهنگ کارآفرینی را اشاعه دهد، اصلا نمیتواند الگوی مناسبی برای ایران باشد که جوانانش به زیر دکتر و مهندس شدن رضایت نمیدهند. قبول دارم که این مساله غلط است و باید تغییر کند ولی اینکه بیاییم نسخه یک کشور با فرهنگ متفاوت را برای ایران هزارپارچه بپیچیم، خیلی سادهانگارانه است. به قول علی دایی "اینجا ایرانه" و قرار نیست برای پیشرفت تبدیل به کشور دیگری شود – دقیقا همان اظهارنظر مضحکی که گفت ما میخواهیم ژاپن اسلامی شویم - ؛ بلکه قرار است ما ایران باشیم ولی پیشرفته. باید برای ایران پیشرفته طرح بدهیم و برنامهریزی کنیم، نه تبدیل ایران به ایالات متحده یا هر چیز دیگری. البته اینکه در راه ترویج "آمریکازاسیون" ایران از امیرالمومنین هم مایه بگذاریم، موضوعی است که بوی قرآن بر سر نیزه به مشام میرساند. 4- تبلیغ تیزهوشی شیوخ امارات هم از آن مسائلی است که از هرکسی انتظار میرفت به جز رضا امیرخانی! 5- مدیریت دولتی در فرهنگ موضوعی است که امیرخانی تا حالا حسابی آن را نواخته و اصلا هم بعید نبود که این گلایه را به "نفحات نفت" هم بکشاند اما همین مساله تبدیل میشود به چشم اسفندیار آقا رضای داستان ما و حضرت آقا مجبور میشود به سنت حسنه مالهکشی روی بیاورد. اول شروع میکند به بیان اینکه فیلم و کتاب و اصولا محصول فرهنگی باید برای مخاطب ساخته شود، نه اینکه پول یک پروژه را تام و تمام بدهیم دست سازندهاش و آخر سر هم به بهانه اینکه فیلم معناگرا و کتاب روشنفکرانه ساخته، فروش ضعیف اثرش را توجیح کند. این درست اما وقتی جلوتر میرویم و میخوریم به تراژدی "اخراجیها"، امیرخانی رسما خلع سلاح میشود. همین است که مجبور است آسمان ریسمان به هم ببافد و از تفریط فرهنگی حرف بزند و الی آخر. اصلا هم مشخص نمیشود اگر تو اعتقاد به بازخورد مخاطب در مسائل فرهنگی داری، پس چرا از فیلمی که بیشترین جذب مخاطب را داشته و به قول خودت، یکتنه زده روی دست اقتصاد دولتی و خرجش را خودش درآورده، انتقاد میکنی؟ مگر نه اینکه "اخراجیها" را مردم "اخراجیها" کردند و نه مسئولین؟ بحث دیگر هم اینکه فروش صوری کتابهای دولتی به کتابخانهها به بهانه افزایش تیراژ و چاپ از سوی نویسنده نقد میشود درحالی که همین مساله بود که آن دعوای تاریخی را بین فرهاد جعفری و رضا امیرخانی درانداخت. اگر واقعا با این رویه مخالف هستی، چرا از اینکه کتاب رسما و شخصا توسط وزیر ارشاد – بدون بازبینی – به نمایشگاه دو سال پیش رسید، گلایه نکردی؟ نکند شما هم به سهلتیها دم گره زدهای؟! 6- مبنا قرار دادن اقتصاد در تمامی زمینهها یکی دیگر از ایرادات "نفحات نفت" است. دیدگاه مارکسیستی در این کتاب آنقدر موج میزند که خود امیرخانی هم مجبور به تشریح و توضیح و توجیه شده که منظور من فلان است و بهمان. قبول دارم که مسائل اقتصادی نقشی تعیین کننده در سیاستگذاریهای کلان کشورها دارد اما اینکه بخواهیم مسئولیت تمام نواقص و کمبودها را به گردن موانع اقتصادی بیندازیم، چندان واقعگرایانه نیست. چنانکه چین با این موقعیت ممتاز اقتصادی هنوز نتوانسته به موانع و مشکلات سیاسی و اجتماعی خود فائق شود. اینکه ما بیاییم و جدا شدن "جامعه روحانیون مبارز" از "جامعه روحانیت مبارز" را به پای اختلاف نظرهای اقتصادی بگذاریم – حداقل از نظر این حقیر – فقط مایه تبسم است ولاغیر. 7- فوتبال هم از تیغ بیرحم آقارضا در امان نمانده؛ با این تفاوت که برای دفاع از لمپنیسم پروین و امثالهم، دست به تصفیه حساب گسترده با مسئولان دولتی زده است. این گزاره توهمناک که "مسئولان دولتی باعث شدند تا استیل آذین با مدیریت پروین نتواند به لیگ برتر صعود کند" از آن دست اظهاراتی بود که باید در تاریخ ماندگار شود! 8- تمجید "رامین جهانبگلو" گونه از "هانا آرنت" هم از آن مسائلی است که از هرکسی انتظار میرفت به جز رضا امیرخانی! 9- امیرخانی در دفاع از دانشگاه آزاد هم به کوچه خاکی میزند. خودش اول ماجرا اعتراف میکند که دانشگاه آزاد بدون کمکهای دولتی بیشتر به یک جوک بیمزه شبیه است تا یک نمونه موفق از اقتصاد خصوصی. با این حال، در ادامه و به بهانه گوشمالی دولت نهم و دهم، دانشگاه آزاد میشود نمونه بارز و موفق مدیریت خصوصی در اقتصاد. جالب اینجاست که نویسنده در ادامه اذعان میکند اگر نبود قدرت نفوذ برخی مسئولان این دانشگاه در دستگاه حاکم، رسما ترتیب دانشگاه آزاد هم داده میشد. حالا این وسط مخاطب میماند متحیر که این چه نهاد موفق خصوصی است که اگر حمایت مسئولان حکومتی را نداشته باشد، با مغز میخورد زمین؟! 10- عجیبترین مسالهای که در "نفحات نفت" دیدم، نظر امیرخانی درباره دکتر ناتل خانلری بود. من ایشان را نمیشناسم و اندک شناختم هم محدود است به آن شعر مشعشع "عقاب" اما تعریفی که امیرخانی از او ارائه میدهد، واقعا شگفتانگیز است: "رجلی منحطتر از او ندیدهام!" واقعا اینطور بوده است؟ من را بگو که کتاب صوتی پندهای دکتر به پسرش را تازه از نمایشگاه کتاب خریدهام! 11- "محمد مرا خواهد بخشید ولی سدی که جلوی اقتصاد جهانی بستهایم، دوام چندانی ندارد. آقایان یکی دوتا انتخابات شوراهای دیگر که برگزار کنند، پولشان(مان) ته خواهد کشید و کاسه گداییشان را همچون تیری به سمت استکبار جهانی از آستین به در خواهند آورد." واقعا بیان این جمله از زبان یک بچهحزباللهی، چه حسی را در شما ایجاد میکند؟ آقا رضا، یعنی سهراب و ارمیا و آرمیتا و خشی و علی و کریم و قاجار... کشک؟!! 12- تا اینجا هرچه نوشتم، نقدی دوستانه بود بر اندیشههای یک همفکر اما این یک شماره را کاملا بگذارید به حساب یک درگیری شدید با فردی که "هر" را از "بر" تشخیص نمیدهد. اینکه بیایی و دعای فرج رئیسجمهور را وصل کنی به انجمن حجتیه، آخر نامردی است؛ اصلا بگذار بگویم ته خط مسلمانی است. آخه مرد حسابی، کدوم دین به تو اجازه داده یه دعای ساده از زبان یک برآمده از میان مردمان سادهدل را تبدیل کنی به تهمتی عظیم که "طرف دارد برای تئوریهای انجمن حجتیه، نظریه حکومتی میتراشد؟" اینکه بیایی و به خاطر دق دلی که از احمدینژاد داری – حالا گیرم اصلا به درست و محق – زیرآب اعتقادات مردم این سرزمین را شریعتیوار بزنی، حداقل به رضا امیرخانی نمیخورد. امیرخانی باید بفهمد مخاطب اصلی او چه کسانی هستند. این مساله خیلی هم سخت نیست وقتی میبیند که اولین و آخرین سوالی که از او در جمع مخاطبانش در نمایشگاه کتاب میشود این است که چرا در سال گذشته و در جریان اتفاقاتی که رخ داد، سکوت کرد و جبهه نگرفت. این است دغدغه مخاطب امیرخانی. رضا امیرخانی باید مطمئن باشد که اگر قرار بر بقا باشد، او با همین ریشوها میماند نه آن روشنفکرنماهای حزباللهینما مثل علی مطهری و عماد افروغ و امثالهم. 13- (از آنجایی که اعتقادی به نحوست عدد سیزده ندارم و تلاش مضاعفی دارم برای رفع این خرافات از ذهن همراهان خودم، با همین عدد این نوشته را تمام میکنم). در سراسر "نفحات نفت" مدح ایالات فخیمه متحده گفته میشود و افتخارات اقتصادی آمریکا به عنوان نماد و الگوی پیشرفت جهانی برای ما نسخه پیچیده میشود. کاری ندارم به اینکه اصلا این قیاس درست است یا نه ولی حتی همین موضوع هم خود دارای اشکال است؛ چون در سال گذشته میلادی چنان بلایی بر سر این الگوی برتر آمد که حتی عظمتی چون GM هم چارهای جز سرخم کردن در مقابل آن نداشت. اما این مساله محلی از اعراب در دیدگاه رضا امیرخانی ندارد. انگار نه انگار که بالای 1000 بانک در آمریکا ریغ رحمت را سرکشیدهاند و ورشکسته شدهاند. اصلا به روی مبارک هم نمیآورد که این نسخهای که من دارم برای ایران میپیچم، خیلی وقت است که ویروسی شده. همان زمانی که اوباما دستور اعطای کمک مالی به شرکتهای ورشکسته را با دست چپ و آن خودنویس زیبایش امضا کرد، زیرآب توسعه اقتصادی به سبک آمریکایی خورده شد و رفت پی کارش. آن ابهت نئونهای خیره کننده NY و LA یکشبه دود شد و رفت هوا. با این وضع، دریغ از یک کلمه درباره بحران اقتصادی در آمریکا که در "نفحات نفت" دیده شود. مخلص کلام اینکه مسئولان و آقایان دولتی و سهلتی باید پاسخگوی امیرخانی و امیرخانیها باشند. این استخوان نباید لای زخم بماند که اگر بماند، دودش به چشم همگان خواهد رفت. پینوشت: علاقهای به ادامه دادن خاطرات سفرم به سوریه و لبنان ندارم. از ابتدا هم اشتباه بود یک سفرنامه شخصی را در وبلاگ منتشر کردن.
تمام اینها را گفتم تا بدانید اگر نقدی بر "نفحات نفت" مینویسم، دلیل بر ناراحتی از مواضع سیاسی رضا امیرخانی نیست (بماند که با صحبتی که در نمایشگاه با او داشتم، این ناراحتی هم خیلی کمرنگ شد). تمام چیزی که در این مطلب تلاش میکنم تا بیان کنم، دقیقا چیزی است که خود امیرخانی کلیدش را زده: انتقاد صریح و بدون تعارف. البته شاید اشتباه از خودم بود که سر "بیوتن" چیزی نگفتم تا کار به "نفحات نفت" بکشد؛ البته حرجی نیست بر نویسنده که فقط نظرات شخصیاش را البته با نثری جادویی به خورد مخاطب میدهد و بس.
لطفا پیغام بگذارید
داستان کوتاه زیر از "کتاب داستان همشهری" برداشته شده است. داستانی است درباره عشق یک فرزند به مادر سفر کردهاش. "الو محمود! سلام مادرجون، شماها كجایین؟ دو سه روز پیش هم زنگ زدم؛ هم خونه شما هم خونه خواهرت كسی نبود. گفتم امروز سالگرد آقاته. شاید اومدین اینجا. ساعت ملاقات همش چشمم به در بود".
"اینجا همه چی خوبه. با همه دوست شدم. بعد از ظهرها هم میریم تو محوطه قدم می زنیم؛ مثل حیاط خودمونه. راستی دیشب خواب آقاجونت رو دیدم. خواب دیدم مثل اون وقت ها كه شما كوچیك بودین، جمعه ها همه می اومدن خونه ما. سفره پهن می كردیم از این سر ایوون تا اون سر. آقات خدابیامرز می نشست سر سفره از تو دیگ برای همه غذا می كشید... كاش نمی فروختین خونه رو. آقاجون تو خواب بهام گفت به شما بگم..."
سرگروهبان همه را به صف كرده بود. سربازها جلوی تختهایشان خبردار ایستاده بودند و به پنجه پاهایشان نگاه می كردند كه توی یك خط باشد. هیچ صدایی نمی آمد مگر صدای جیرجیرك ها و صدای پای سرگروهبان شب. بعد از حضور و غیاب، خاموشی بود. چشمم كه به تاریكی عادت می كرد، بچه ها را می دیدم كه توی تخت هایشان وول می خورند؛ كله های آویزان از تخت های بالایی و صدای پچ پچ های سوتوار.
همین كه داشت چرتم می گرفت، یكی تكانم داد، قیافه اش اول معلوم نبود، حرف كه زد فهمیدم قدرت است. گفت: "فردا شب تلفنخونه پست توئه؟"
..: آخرین ارسال ها :..
به دو چشم خون فشانم...
محکمترین دلیل برای اثبات موفقیت نظریه حکومت دینی
آقایان! بیخیال مشایی ولی من از شما نمیگذرم
مشکل ممیزی
این یک ویدئوی تاریخی است
دکتر ولایتی و ماجرای "آن ممه را لولو برد"
همه ماموران امنیتی آمریکا، جک بائر نیستند!
آقا... بیا
حقوقبشر؛ واژه مظلوم تاریخ
حبل المتین
سفرنامه سوریه و لبنان - قسمت هفتم
ای روزگار...
اندک اندک جمع مستان میرسند...
تقصیر صدا و سیما است
بازی وبلاگی: شب مناظره کجا بودی؟
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2010 © by Mehdi Khanalizadeh
The Template Designed By Mehdi Khanalizadeh @ www.Mehdinews.com